دشمن ترین دشمن تو همان نفسی است که درون توست. امام علی (ع)
میثم تمار
- گروه: فرهنگی
- به روز شده: سهشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ - ۲۰:۱۲:۱۱
- نسخه قابل چاپ
میثم تمار فرزند یحیی و اهل سرزمین «نهروان» _ منطقهای میان عراق و ایران _ بود. بعضی او را ایرانی و از مردمان فارس دانستهاند. به او «ابو سالم» هم میگفتند.لقب «تمار» (خرما فروش) را هم ازآن جهت به او میگفتند، که در کوفه خرمافروش بود.
اگر میخواهید میثم تمار را بهتر بشناسید، به ادامه مطلب نگاهی بیندازید . . .
میثم تمار را بهتر بشناسید !
میثم تمار فرزند یحیی و اهل سرزمین «نهروان» _ منطقهای میان عراق و ایران _ بود. بعضی او را ایرانی و از مردمان فارس دانستهاند. به او «ابو سالم» هم میگفتند.لقب «تمار» (خرما فروش) را هم ازآن جهت به او میگفتند، که در کوفه خرمافروش بود. ابتدا، غلام زنی از طایفه «بنی اسد» بود. علی پسر ابیطالب (امام اول شیعیان) او را از آن زن خرید و آزادش کرد.که بعد از ان از یاران و شاگردان علی شد. همچنین وی از اصحاب پیامبر اسلام به شمار آمدهاست، میثم تمار شش پسر و نوههای بسیاری داشت.پسران وی عبارت بودند از: عمران، شعیب، صالح، محمد، حمزه و علی. میثم تمار، علاوه بر آن که خود، مسلمان و شیعهای خالص بود، خاندانش نیز از رجال و بزرگان شیعه بودند.آنان هم بطور عمده همچون وی در راه اهل بیت پیامبر اسلام بودند و بیشتر آنان در شمار راویان احادیث اهل بیت نام برده شدهاند.امامان شیعه هم، به میثم و فرزندانش اظهار محبت و علاقه کرده و از آنان تجلیل کردهاند. صالح از اصحاب باقر (امام پنجم شیعیان) و صادق(امام ششم شیعیان) و شعیب از اصحاب صادق بود. حتی باقر به صالح گفت:«من به شما و پدرتان علاقه بسیار دارم.». عمران هم، از اصحاب سجاد(امام چهارم شیعیان) و باقر و صادق بود.
اولین برخورد حضوری و دیدار میثم با آن حضرت در دوران خلافت علی انجام گرفت. به دنبال همین برخورد و ملاقات بود که علی، تصمیم گرفت میثم را از صاحبش بخرد و سپس وی را آزاد کند. سرانجام با تصمیم آن وی، میثم به آزادی رسید. آشنایی میثم با علی برای او توفیقی بزرگ بود.از این رو به شاگردی در مکتب علی مشغول شد. علی هم با مشاهده استعداد روحی و زمینه مناسب وی دانش و آگاهیهای بسیاری را به او آموخت.در آن اولین ملاقات علی(ع) با میثم، چنین گفتگویی انجام گرفت:علی(ع) پرسید: - نامت چیست؟ سالم.- از رسول خدا شنیدم که پدرت نام تو را «میثم» گذاشته است، به همان نام برگرد و کنیهات را «ابو سالم» قرار بده.- خدا و رسول و امیرمؤمنان راست گفتند.
آشنایی میثم با مولایش علی -علیه السلام برای او توفیقی بزرگ و سعادتی ارزشمند بود.از این رو به شاگردی در مکتب علی(ع) گردن نهاد و دریچه قلبش را به روی معارف علوی گشود و جان تشنهاش را از چشمه زلال علوم آن حضرت سیراب کرد. آن حضرت هم با مشاهده استعداد روحی و زمینه مناسب وی دانش و آگاهیهای بسیاری را به او آموخت و میثم را با اسرار و رازهای نهانی آشنا ساخت و از این رو میثم از علومی بهرهمند و برخوردار بود که فرشتگان مقرب و رسولان الهی از آن آگاه بود
میثم، علم تفسیر قرآن را نزد علی -علیه السلام فراگرفت و از معارفی که از آن حضرت آموخته بود کتابی تدوین کرد که کتابش را پسرش از او روایت کرد. به همین جهت، میثم یکی از مؤلفان شیعه به حساب میآید.صاحب سر امیرالمؤمنین بود و آن حضرت، وی را به طریق فهمیدن حوادثی که در آینده، اتفاق خواهد افتاد، آشنا کرده بود و میثم، گاهی برخی از آنها را برای مردم، بازگو میکرد و مایه اعجاب دیگران میشد. این دانش و آگاهی از عاقبت افراد و پیشگوییها در اصطلاح به «علم اجل» یا «علم منایا و بلایا» معروف است، که امامان معصوم به کسانی که آمادگی و استعداد و رازداری و ظرفیت و کشش آن را داشتند، میآموختند. میثم تمار، دستپرورده این مکتب بود. هرچند که اشخاص فرومایه و مغرض، یا جاهل و نادان. او را به
دروغگویی متهم میکردند.
روزی «ابو بصیر» به امام صادق - علیه السلام عرض کرد: شما چرا از یاد دادن علم به من مضایقه میکنید؟!
فرمود: چه علمی؟ علمی که امیرالمؤمنین -علیه السلام به میثم یاد داده بود.
تو میثم نیستی. آیا شده است تا به حال من مطلبی به تو بگویم و تو افشا نکرده باشی؟
نه یا ابن رسول الله!
پس رازدار چنان علوم نمیباشی!
میثم، علم تفسیر قرآن را نزد علی فراگرفت و از معارفی که از آن حضرت آموخته بود کتابی تدوین کرد که کتابش راپسرش از او روایت کرد. به همین جهت، میثم یکی از مؤلفان شیعه به حساب میآید.
میثم، پیش از شهادت از آن با خبر بود و آن را از مولایش علی(ع) شنیده بود.
این که میثم، از شهادت خویش، خبر داشت و حتی جزئیات آن را هم از زبان مولایش شنیده بود، دلیل دیگری بر عظمت روح و ظرفیتبالا و قدرت ایمان او بود.
میثم، با این روحیه بالا و شهادت طلب، مدافعی بزرگ از حریم حق و خط ولایتبود. پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع) گاهی برای زیارت به مدینه میآمد، و از امام حسن و امام حسین(ع) جدا میماند. مردم کوفه و مدینه پذیرای سخنان میثم بودند و زبان حقگو و فضیلتگستر میثم، همواره در هرجا به نشر و بیان فضایل علی(ع) گویا بود، تا کوشش دشمنان امام در پنهان ساختن فضیلتهای آن حضرت، کمتر به نتیجه برسد. این، سفارش خود امام به میثم بود که فضایلش را نشر دهد.
صالح - یکی از فرزندان میثم - نقل کرده است که: پدرم گفت: روزی در بازار بودم، «اصبغ بن نباته» یکی از یاران علی(ع) نزد من آمد و با حالتی شگفتزده گفت: ای وای... میثم! از امیرمؤمنان سخنی دشوار و عجیب شنیدم.
گفتم: چه شنیدی؟
گفت: شنیدم که میفرمود: «حدیث و سخن اهلبیت، بسیار سنگین و دشوار است، و آن را جز فرشتهای مقرب یا پیامبری صاحب رسالتیا بنده مؤمنی که خداوند، دلش را برای ایمان آزموده است، توان تحملش را ندارد و به درک عمق آن نمیرسد.»
فوری برخاسته، خدمتحضرت علی(ع) رفتم و از او نسبتبه کلامی که از «اصبغ» شنیده بودم، توضیح خواستم. حضرت، تبسمی کرد و فرمود: بنشین! ای میثم! آیا هر صاحب دانشی میتواند هرعلمی را حمل کند و بار آن را بکشد؟! خداوند وقتی به فرشتگان گفت که میخواهم در زمین، جانشینی قرار دهم، فرشتگان گفتند: خدایا آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد کند و خون بریزد؟ آن گاه با اشارهای به داستان حضرت موسی و خضر و سوراخ کردن آن کشتی و کشتن آن غلام فرمود: پیامبر ما در روز غدیرخم دست مرا گرفت و فرمود: «خدایا! هرکه را من مولایش بودم، علی مولای اوست.» ولی جز اندکی که خداوند، نگاهشان داشت، آیا دیگران این کلام پیامبر را به دوش کشیدند و فهمیده و عمل کردند؟ پس بشارتباد بر شما! که با آنچه از گفته پیامبر حمل کردید و به آن متعهد ماندید، خداوند به شما امتیازی بخشید که به فرشتگان و رسولان نداد. پس بدون پروا و گناه فضیلت ما و کار بزرگ و شان والای ما را به مردم بازگویی کنید
در آن عصر خفقان که نشر و پخش فضایل علی(ع) جرم محسوب میشد و ممنوع بود، میثم، رهنمود ارزندهای از آن حضرت فراگرفته، کوشید تا پای جان به آن عمل کند.
میثم، با خبری که امام، به او داده بود، میدانست که پس از شهادت مولا او را گرفته و بر شاخه نخل به دار خواهند کشید; حتی آن درخت را هم میدانست.
گاهی هنگام عبور از کنار آن درخت، علی(ع) به او میفرمود: ای میثم! تو بعدها با این درخت، ماجراها خواهی داشت... این د رختخرما را به چهار قسمت، تقسیم کرده و تو را از قسمت چهارم به دار میآویزند. از این رو، میثم، خیلی وقتها پیش درخت آمده و در کنارش نماز میخواند و میگفت: مبارکتباد ای نخل! مرا برای تو آفریدهاند و تو برای من روییدهای و همواره به آن نخل نگاه میکرد
روزی که ابن زیاد، حاکم کوفه شد، هنگام ورود به شهر، پرچمش به شاخهای از آن درخت نخل، گیر کرد و پاره شد. ابن زیاد از این پیش آمد، فال بد زد و دستور داد که آن را بریدند. نجاری آن را خرید و به چهار قسمت درآورد. میثم به فرزندش صالح گفت: نام من و پدرم را بر چوب آن نخل، حک کن!
صالح میگوید: نام پدرم را آن روز بر آن چوب، نوشتم. وقتی ابن زیاد، پدرم را به دار آویخت، پس از چند روز، چوبه دار را دیدم، همان قسمتی از آن نخل بود که نام پدرم را بر آن نوشته بودم!.
میثم، بیانی رسا داشت و در نطق و سخن، توانا و فصیح بود. سخنوری میثم تمار را از این واقعه که نقل میشود میتوان دریافت:
در بازار، میثم، رئیس صنف میوهفروشان بود. هرگاه قرار بود در جایی و نزد کسی و یا موقعیت مهمی، سخنی گفته شود از میثم تمار میخواستند که سخنگویشان باشد. گروهی از بازاریان نزد میثم رفتند تا باهم به عنوان شکایت از حاکم و عامل بازار، پیش «ابن زیاد» بروند که والی شهر کوفه بود. در این برخورد و دیدار با ابنزیاد میثم بود که به نمایندگی از دیگران با رشادت به سزایی سخن گفت. خود میثم در باره این دیدار و سخنها میگوید:
«ابن زیاد، با شنیدن گفتارم به شگفتی افتاد و در سکوت فرورفت.»
همین بیان صریح و حقگویی آشکار باعثشد که از میثم کینهای در دل ابن زیاد بماند.
پیشوایان دین ما - که درود خدا بر آنان باد - آشناییشان با قرآن از علم الهی سرچشمه میگرفت و از آن معارف والا به شاگردان و اصحاب خویش به تناسب فهم و استعداد آنان میآموختند. میثم تمار، یکی از این شاگردان والا مقام درمکتب تفسیری علی(ع) بود. میثم علم تاویل معانی قرآن را از آن حضرت فرا گرفت و در قرآنشناسی، دانا و بصیر گردید.
روزی میثم با «ابن عباس» - مفسر قرآن و شاگرد علی(ع) - در مدینه دیدار کرد و به او گفت: آنچه از تفسیر قرآن میخواهی، بپرس! من تمام قرآن را نزد علی(ع) فراگرفتم و آن حضرت تاویل قرآن را به من تعلیم فرمود. ابنعباس که مراتب فضل و علم و تقوای میثم را میدانست، کاغذ و دواتی طلبید تا سخنان میثم را در باره تفسیر قرآن بنویسد. میثم پیش از بیان تفسیر، گفت: ای ابن عباس! چگونه خواهی بود وقتی که مرا مصلوب و به دار آویخته ببینی، نهمین نفری که چوبه دارش هم کوتاهتر از دیگران است؟ ....
ابن عباس گفت: کاهن هم که هستی؟! و خواست که کاغذ را پاره کند.
ابن عباس از علم به آینده بیبهره بود، و چون چنین خبر و پیشگویی را از میثم شنید که از جزئیات شهادتش خبر میدهد، برایش غیر قابل هضم بود، از این جهت. این گونه برخورد کرد. اما میثم گفت: آرامتر!...آنچه را از من میشنوی بنویس و نگهدار! اگر آنچه میگویم راستبود، نگاهشدار و اگر باطل بود، آن گاه پاره اش کن.... و ابنعباس پذیرفت که چنان کند
با آن استعداد خاص و موقعیتخوبی که میثم داشت، احادیث زیادی از علی(ع) شنیده بود، و آن گونه که از گفتههای پسرش بر میآید، حتی کتابی که مجموعهای از احادیثبود تالیف کرده است، لیکن متاسفانه از نوشتههای او چیزی باقی نماند و راویان دیگر هم به خاطر درک نکردن موقعیت و اهمیت آن به نقل از وی نپرداختند و بیشتر آنها از دسترس دور ماند. فقط اندکی از روایات میثم در کتابهای حدیث نقل شده است. پسرانش یعقوب و صالح از نوشتههای او روایت نقل میکردند
میثم را به دار آویختند. میثم مرگ را به چیزی نمیگرفت و چنان عادی و بیاعتنا، آن را تلقی میکرد که بر خشم دشمن میافزود. میثم تمار بر فراز دار با صدایی رسا مردم را برای شنیدن حقایق اسلام و احادیثسری علی(ع) فرامیخواند. میثم میگفت: هرکس میخواهد حدیث مکنون و ارزشمند علی(ع) را بشنود، پیش از آن که کشته شوم بیاید. من شما را از حوادث آینده تا پایان جهان، خبر میدهم. مردم مشتاق، پیرامون او جمع میشدند. میثم از فراز منبر «دار» برای انبوه جمعیت، سخن میگفت. فضایل و شایستگیهای اهلبیت پیامبر و دودمان علی(ع) را بازگو میکرد و خیانتها و فسادهای بنیامیه را فاش میساخت.
بیان حقایق و افشاگریهای میثم، در آن آخرین لحظههای حیات و از بالای دار، چنان مؤثر و تکاندهنده بود که به «ابنزیاد» خبر دادند: این بنده، شما را رسوا کرد. گفت: به دهانش لجام بزنید. و میثم، اولین کسی بود که در راه اسلام بر دهانش لجام زده شد.
پس از آن، زبان حقگوی او را، که به صراحت روز و به برندگی شمشیر بود، بریدند. آن کس که مامور بریدن زبانش بود، به میثم گفت: هرچه میخواهی بگو! امیر فرمان داده است که زبانت را قطع کنم. میثم گفت: فرزند زن تبهکار -عبیداللهبن زیاد - خیال کرده است که میتواند من و مولایم را دروغگو معرفی کند! این است زبان من.
و آن مزدور، زبان میثم را از کامش برآورد
میثم به همان حالتبود، تا این که فردایش، از بینی و دهان او خون غلیظ میآمد و بدین صورت، طبق آن پیشگویی، موی سفید صورتش با خون سرخ، رنگین شد.
روز سوم، مردی نزدیک میثم آمد و با نیزه به او اشاره کرد و گفت: به خدا قسم میدانم که اهل عبادت بودی و شبها را به مناجات بهسرمیبردی. آن گاه با نیزه، چنان ضربتی بر پهلو یا شکم میثم فرود آورد که پیکرش دریده شد و جان پاک آن اسوه صبر و مقاومت و رشادت به افلاک شتافت و میثم با روح بلندش معراجی والاتر را آغاز کرد; که هماکنون هم، آن طیران معنوی ادامه دارد و با هر درودی که از سوی خداجویان پاکدل و وارسته، نثار آن شهید راه فضیلت می گردد، مقام و رتبهاش در فردوس اعلا و نزد پروردگار، بالاتر میرود.
- نویسنده: مرتضی زنگنه فرد
- بازدید: 604 مرتبه
-
ممنون آقا مرتضی، متن زیبایی بود، میشه خیلی درسا رو از همین میثم تمار گرفت،
همین یک جمله رو میتونم بگم که خدا جونمون میتونه یه غلام رو از فرش به عرش برسونه ! -
شرمنده فعلا وقت ندارم متن رو بخونم.حدس زدم بيشتر به اين وبلاگ سر ميزنيد تا وبلاگ مواد.خاستم بگم ما مرديم از جو سرد وخشک وغير علمي و بي نشاط کلاس.شايد وبلاگ شما بتونه جو رو عوض کنه.از بقيه هم بخواين اينقدر تنبل و بي روح نباشن و توي فعال سازي وبلاگ کمک کنن. ماهم حتما همکاري ميکنيم.خودتون هم حتما به وبلاگ ي سري بزنين. منتظريم
-
پست خیلی خوبی است. من فقط بر main.kmb.ir تصادفا و می خواستم بگم که من واقعا لذت بردم مرور پست های وبلاگ خود. پس از همه من با عضویت در فید را و من امیدوارم که شما به زودی دوباره می نویسم!
-
میهمان گرامی، دوست دارم به main.kmb.ir وبلاگ خود. آیا چیزی وجود دارد که می تواند انجام دهد برای دریافت به روز رسانی مثل اشتراک یا چیزی؟ من متاسفم من با RSS آشنا نیست؟
-
سلام مهمان عزیز
شما میتوانید با عضویت در خبرنامه که در سمت راست همین سایت قرار داده شده است، از مطالب جدید مطلع شوید.
با تشکر
مدیر کل سایت

شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۹:۱۰:۲۶